خرید بک لینک
 من هم مي توانستم مثل تو باشم:  مثل تو که رفتي در مسير زندگيت هرچه نشان ازمن بود پاک کردي ولي من ماندم  مثل تو که بي وزن شدي، همراه خيالت به هرسو پريدي ولي من ماندم  مثل تو که مرا با نام او صدا زدي ولي باز کنارت ماندم امروز ببين مقصد رسيدنت کجا بود که اين همه براي رفتن شتابان بودي.              رسيدي ...!؟  به تنهايي خويش ...!؟ حال هردو در يک مقصد هستيم                         هردو تنهاييم...گفتند: "گاهي براي ماندن ، بايد رفت ..."آري بايد رفت ، اما نه تنهايي ،بلکه شانه به شانه هم ، در کنار هم و در ......اين گونه رفتن هاست که باعث آن گونه ماندن ها مي شود،جانم  

برچسب: نویسنده: بهنام هاشمی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:39

  شنيده بودم يکي از راه هاي موجود براي خودکشي  اين بود که  ميتوانم روي يک ريل قطار ،                            دراز به دراز پهن شوم                                   چشمانم را ببندم       خاطرات تلخ و شيرينم را مرور کنم     و در خيالم آنهايي را که به مراسم خاکسپاري مي آيند، واکاوي کنم    از آمدن و نيامدن برخي از افراد گله کنم    از فرم تاج گلهايشان،    از نوع پذيرايي از ميهمانها .    و .....    تا اينکه صداي سوت قطار ، سوت پايان زندگي ام شود... شروع به گشتن کردم و ريل قطاري در يک جاي بدون رهگذر يافتم  خوشحال که وقت خلاصي رسيده  رفتم و دست بکار شدم  ناگهان صداي کر کننده سوت قطار و .....اما نه ، انگار از بخت بد من ترمز هاي قطار خوب عمل کردندو واگن اول در چند متري من ايستاد من از ترس روبرو شدن با راننده

برچسب: نویسنده: بهنام هاشمی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:39

صفحه بندی